سعی کن درد را بفهمی ذهنم را بخوانی اشکم را ببینی صدایم را بشنوی صدایی که تو در من خفه کردی آن صدای خفه روزی ته تو خواهد گفت: دوستت دارم پنجره را در هم شکست ونگاه زمین از ته دل خندید نگاها گم شدند پرنده پر کشید. زمین خجل شد نگاه سر زدن به کف خیابان کوچه تنها وآواره پرواز کن.شب مهتاب میان عقربه ها در انتهای جاده زمان و اکنون صدای پرپر زدن احساسش میان رنگهای خشکیده زیر برگهای زرد پاییزی می کو بد چشمان شیشه ای اش با مشت وفریاد به قاب زمان می کشد تا خود وصله وصله عشق را با قلب من دمساز کن. عشق ساده نیست........
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط دانیال |